تو را آن عاشق و رسوا که میدیدم، نمیبینم
چنان سرمست و بیپروا که میدیدم، نمیبینم
نمیدانم چرا دیگر تو را ای جان شیرینم
خیالانگیز و جانافزا که میدیدم، نمیبینم
چه شد آن آتشین عشقی که میگفتی نمیمیرد
بیا بر جانم آتش زن، دلم آتش نمیگیرد
ای چشم گویا، نگه مستانهات کو
آن آتشین می به دل پیمانهات کو
آن روزگاران دیگر گذشته
با من نگاهت بیگانه گشته
آن روزگاران دیگر گذشته
با من نگاهت بیگانه گشته
تو را آن عاشق و رسوا که میدیدم، نمیبینم
چنان سرمست و بیپروا که میدیدم، نمیبینم
چه شد آن آتشین عشقی که میگفتی نمیمیرد
بیا بر جانم آتش زن، دلم آتش نمیگیرد
بیا بر جانم آتش زن، دلم آتش نمیگیرد
ای چشم گویا، نگه مستانهات کو
آن آتشین می به دل پیمانهات کو
آن روزگاران دیگر گذشته
با من نگاهت بیگانه گشته
آن روزگاران دیگر گذشته
با من نگاهت بیگانه گشته
تو را آن عاشق و رسوا که میدیدم، نمیبینم
چنان سرمست و بیپروا که میدیدم، نمیبینم